على اصغر حلبى
65
تاريخ علم كلام در ايران و جهان
دو روش معتبر كلامى . ابن خلدون ، در « مقدّمهء » معروف تاريخ خود علم كلام را به دو شيوهء متقدّمان و متأخران تقسيم مىكند . شيوه يا طريقهء متقدّمان طريقه قاضى ابو بكر باقلانى است كه قواعدى براى علم كلام [ البتّه كلام اشعرى ] وضع كرده ، و از راه ادلّهء خاصّى بدان استدلال كرده است ، و اعتقاد به اين ادلّهء خاصّ را نيز واجب دانسته است ، مانند اثبات جوهر فرد ، و خلاء ، و اينكه عرض به عرض قائم نباشد ، و عرض در دو زمان باقى نماند ، و از اين قبيل چيزهايى كه اين ادلّه بر پايه آنهاست . و اين كه گفتيم اعتقاد به اين ادلّهء خاصّ را نيز واجب دانست ، دليلش اين بود كه به عقيدهء او همچنان كه از قبول دليل قبول مدلول لازم مىآيد ، از نفى دليل نيز نفى مدلول لازم مىآيد . « 1 » اين طريقه تا عصر امام الحرمين جوينى ( فت ، 479 ه . ق . ) مؤلّف كتاب مشهور الشّامل ( كه اكنون از ميان رفته ) و كتاب الارشاد الى قواطع الأدلّة فى اصول الاعتقاد ، ادامه داشت . در طى اين مدّت عالمان دين اندك اندك با اصول منطق يونانى آشنا شدند و پذيرفتند كه علم منطق علم استدلال كردن است و با فلسفه فرق دارد و مىتوان آن را در هر بابى به كار برد و تعليم و تعلّم آن مستلزم هيچ گونه زيانى نيست . نتيجه آن شد كه اصل نفى مدلول بر اثر نفى دليل تزلزل يافت ، و معلوم شد كه براى اثبات عقايد اهل سنّت و حديث ، حتّى از قياسات منطقى و علوم طبيعى نيز استفاده مىتوان كرد . و هم با استدلال منطقى مىتوان - در آنچه خلاف عقايد ايمانى چيزى مىگويند - به ردّ فلاسفه پرداخت . شيوهء كلامى متأخران از اينجا آغاز مىشود ، و پيشواى اين طريقه ابو حامد محمّد غزّالى است ، و امام فخر رازى از او پيروى كرد و جماعتى نيز پيرو او شدند . عقايد كلامى و استدلالات غزّالى در تأييد و نصرت عقايد اهل سنّت در احياء علوم الدّين و نيز الاقتصاد فى الاعتقاد مندرج است . از كسانى كه در كلام به طريقهء متأخّران مشهور شدهاند يكى عبد الكريم شهرستانى ( فت ، 549 ه . ق . ) مؤلّف كتاب الملل و النّحل است كه كتاب معروف نهاية الاقدام فى علم الكلام را در علم كلام نوشته است ؛ ديگرى امام فخر رازى ( فت ، 606 ه . ق . ) است كه در كتب متعدد خود از قبيل الاربعين فى اصول الدّين ، المطالب العالية ، تهذيب الدلائل ، و به ويژه المحصّل به طرق گوناگون براى اثبات عقايد اشاعره پرداخته است . امام فخر از نخستين متكلّمانى است كه به جوهر فرد و جزء لايتجزّا اعتقاد نداشته است . از كتب معروف ديگر
--> ( 1 ) . مقدّمه ، 456 « و جعل هذه القواعد تبعا للعقائد الايمانيّة فى وجوب اعتقادها لتوقّف تلك الأدلّة عليها و انّ بطلان الدليل يؤذن ببطلان المدلول . . . »